نتورکر. گرافیست. توسعه دهنده وب. بازاریاب. مشاور کسب و کار

مطالب و دل نوشته های مسلم عابدی مدیسه

نتورکر. گرافیست. توسعه دهنده وب. بازاریاب. مشاور کسب و کار

همه خوشبختی ها و موفقیت هایی که به من روی آورده، از درهایی وارد شده که آنها را به دقت بسته بودم.

زندگی نامه هولتون باگز از زبان خودش : از فقر تا ثروت

بعضیا فکر می کنند که من خیلی خوش شانس هستم و یا برای چیزایی که دارم ساخته شدم ولی من خیلی خوب یادم هست که مثل خیلی از بچه های تک سرپرست تو مهدکودک های محله خودمون رها شده بودم و مادرم برای مراقبت از من چند شغل همزمان داشت.
اون موقع ها تنها شرایط مهد کودک ها فقط یک سقف بالای سر ، برق و غذا بود و هیچگونه سیستم آموزشی صحیحی وجود نداشت . یادم میاد خانومی که معلم من بود و از من مراقبت می کرد در ماه فقط ۱۱۰۰ دلار در ماه دریافت می کرد . او زنه خوبی بود ولی واقعیت اینه که من به جایه اینکه ریاضی و خوندن و نوشتن یاد بگیرم بیشتر از اتفافای تو تلویزیون و سریال های وان یاد گرفتم . اون ایده آل ترین فرد برای اماده کردن من برای شروع تحصیلاتم نبود .
اما مادرم هر کاری که از دستش بر میومد برای من انجام می داد. با اینکه میدونست در شرایط و محیط خوبی نیستم اما همیشه با حرفاش منو دلگرم می کرد و سره پا نگه میداشت . این شد که تصمیم گرفتم تا به جایه اینکه به حرف های مربیان مهدکودک گوش کنم و مثل یک جوجه تو قفس رشد کنم ، به حرفای مادرم گوش کنم و مثل یک عقاب راه صعودم رو فراهم کنم.
اینکه تو چه محیطی زندگی می کنید بسیار مهم است . برای همین تو مدرسه برای خودم یه شغل ردیف کردم . اولین بار وقتی ۱۰ سالم بود موهامو در مقابل پول کوتاه کردم ولی بعد یه مدتی که کار کردم ازینکه باید همه کارا رو خودم انجام بدم خسته شدم و رفتم با پولم یه مقدار شکلات فله گرفتم و بعد چندتا از بچه های مدرسه رو استخدام کردم تا اون هارو برام بفروشن . اونجا بود که قدرت اهرم رو کشف کردم . یکی از ۱۰ نفری که برای من کار می کرد ارلن لیلی بود که حالا اسمش ارلن باگس هست ،همسرم و بهترین دوست من .

من دوست داشتم که برای گرفتن مدرک مهندسی دانشگاه برم ولی بعدا که فکر کردم فهمیدم حقوق مهندسی برای رویاهای من کافی نیست و بدرد من نمیخوره . بنابراین در سن ۲۱ سالگی اولین کسب و کار واقعی خودم از میان تعداد زیاد کسب و کار شروع کردم . من و همسرم تولیدی مبل متعلق به خودمون رو داشتیم و پول و درامد و ماشین خوب ولی مشکل اینجا بود که دیگه وقت نداشتیم . ما برده تجارتمون شده بودیم چون هیچکس نمیتونست بهتر از ما کارمون رو انجام بده . اقتصاد کشورهای دیگه هم رو به افول بود و هزینه واردات مواد اولیه بالا رفته بود و این باعث شده بود تا مجبور باشیم افزایش هزینه هارو روی دوش مشتری هامون بزاریم و با وجود رقیبای بزرگی که منابع مالی بیشتری داشتن نتونستیم ادامه بدیم و شکست خوردیم.

من فهمیده بودم که وقتشه یک کاره متفاوت انجام بدم وقته تغییر بود و همون موقع بود که از دوستم راجبه یه کاری شنیدم که بهش میگفتن نتورک مارکتینگ .

من اینکارو شروع کردم و برای ۲ سال تمام هیچوقت بیشتر از ماهی ۱۱۰ دلار درامد نداشتم . سازمانم هیچوقت بیشتر از ۱۰ نفر نمی شد و تازه همون ۱۰ نفر هم همیشه سر کارشون حاضر نبودن . آدمای زیادی از جمله ارلن همسرم فکر می کردن که من دیوانه ام که به این کار چسبیدم ولی من یه چیزی پیدا کرده بودم که نمی ذاشت اونو رها کنم .

من قهرمانی پیدا کردم که هر چیزی که میخواستم رو داشت و به حرف های اون گوش می دادم . من تو شرکت همیشه دنبال ادم های موفق بودم و برخلاف بقیه که همش عکس و امضا می گرفتند و من یک گوشه میموندم و به حرف هاشون گوش می کردم و صداشونو ضبط می کردم و توی دفترچم مینوشتم . شبا وقتی همه خواب بودن تا نیمه های شب دفترچه خودمو مطالعه می کردم و صداهاشونو بارها و بارها گوش می دادم و اینطوری هرچیزی که اونها بلد بودند رو منم هم یاد می گرفتم .

اون اوایل ۲ سالی که من در ماه هیچوقت بیشتر از ۱۱۰ دلار درامد نداشتم هیچ جلسه ای که برای حضور درون اجازه داشتم رو از دست ندادم . چون ارزش اطلاعاتی که تو اون جلسات بود رو می فهمیدم .

من از راه دور توسط یک میلیونری که در حال حاضر هر دقیقه ده ها هزار دلار درامد داره آموزش می دیدم . ۱۰۱ هزار دلار به خاطر تجارت قبلیم که مبلمان بود بدهی بالا اورده بودمو فقط ۱۰ روز مهلت داشتم و ماشین لکسوسم رو هم توقیف کرده بودن . یه چیزهایی باید تغییر میکرد . بعدش به من تلفنی شد که زندگی من رو به کلی تغییر داد و باعث شد جایی باشم که الانم هستم .

من به کمپانی جدید خودم رفتم . و با یک برنامه زمان بندی خوب و به خاطر افراد خوبی که در لیستم داشتم که همیشه میترسیدم تا بهشون زنگ بزنم ولی بالاخره این کارو کردم ما تونستیم باهم میلیون ها دلار بدست بیاریم و به خانواده های زیادی هم کمک کردیم تا این کارو در زمان کوتاه تری انجام بدن .

خیلی از مردم وقتی مارو میبینند ، فکر می کنند که ما خیلی خوش شانس بودیم در واقع مشکل دانش ما بود که باید تصحیح می شد . ما تمام هزینه هایی که برای موفقیت لازم بود رو پرداخته بودیم و زحمت کشیده بودیم . مثل داستان بامبو چینی که سالها زیر زمین بدون اینکه چیزی دیده بشه رشد می کنه . و ماهم به طور ناگهانی رشد عجیب داشتیم و این به خاط پایه ها و سیستم قوی بود که ساخته بودیم و این باعث شده بود تا بتونیم به بهترین شکل از قدرت تصاعد استفاده کنیم .

من هیچوقت اگر فکر میکردم یک شرکت تاریخ انقضا داره ، وارد اون نمیشدم . برای همین وقتی که تو نیمه های راه همکاری با اون شرکت بودیم مجبور شدیم تصمیم جدیدی بگیریم که برای خودمون و خانوادمون و سازمانمون بهتر بود . در واقع میشه گفت وقتی شما توی یه قاب عکس باشین همه چیو کامل نمیبینین ولی با توجه به موقعیت من ، من یه تصویر کامل از وضعیت تیم و شرکت و اینده رو میدیدم و این تصویر با برنامه ای که ما برای درازمدت خودمون و سازمانمون داشتیم هماهنگ نبود پس بعد از پنج سال کار کردن با اون شرکت از اونها جدا شدیم .

جابه جا کردن یک گروه ادم حالا به هر اندازه ای همیشه کار سختیه . تو اون شرکت بعضی ها چنان به اونجا چسبیده بودند و چشای خودشون رو بسته بودن که نمیفهمیدن این یه تصمیم تجاریه و این بخاطر حس امنیت کاذبی بود که اون کمپانی براشون به وجود اورده بود . برای همین زمانی که بهشون گفتیم وقته رفته موج پیاماشون شروع شد . مثل : ماز از شما متنفریم ، یا اینکه پولاتونو بردارینو فرار کنین .

من زمان زیادی برای پیدا کردن شرکت جدید صرف کردم و واقعا هم، جای جدید رو دوست داشتم . عاشق قدرت رهبری و فرهنگ درون شرکت بودم . برای همین خیلی زود پیشرفت کردیم و به درجه های بالا رسیدیم . بعد از اون خیلی ها به ما زنگ میزدن تا مارو به کمپانی خودشون ببرن یا ازین جور چیزا و ازونجایی که من به روابط دوستانه و روابط اجتماعی خیلی اهمیت میدم با همشون با احترام صحبت میکردم و کاری که از دستم بر میومد رو انجام میدادم یعنی حرف هاشون رو گوش میدادم . یک روز یک پیام از یکی از همکارای تجاریم دریافت کردم و از صحبت هاش با هیجان از جا پریدم چون بهم گفته بود که بهترین محصول ممکن رو برای بازاریابی شبکه ای پیدا کرده .

اون زمان من ۱۰ سال بود که تو این صنعت بودم و هرچیزی که فکرش رو بکنین فروخته بودم و میتونستم تصور کنم که داره درباره چی صحبت میکنه . من فکر میکردم راه جدیدی برای فروش برق بدون سیم یا چیزی شبیه اینا پیدا کردن . من ازش پرسیدم دقیقا راجیه چی صحبت میکنی و اون محصول چیه ، اونم کمی مکث کرد و بعد گفت قهوه . شاید من اشتباه شنیده بودم و گفته بوده تابوت ) کلمه تابوت به انگلیسی میشه coffin و قهوه هم میشه coffe ( ولی فرقی هم نمیکرد از تابوت و قهوه به یه اندازه بدم میومد . من هیچوقت قهوه نمیخوردم برای همین گفتم که محصولشون رو دوست ندارم و برام جذاب نیست ولی براش ارزوی بهترین هارو دارم . اون ازم خواست که یکم محصول رایگان برای تست بهم بده و منم قبول کردم و ادرس خونمو دادم .

من قهوه ها رو گرفتم و بردم تو یک قفسه در آشپزخونه گذاشتم و دیگه هم بهش فکر نمی کردم چون به فرصت کاری جدیدی نیاز نداشتم . هروز میرفتم اشپزخونه و از همون قفسه کیک بر می داشتم که کناره همون بسته های قهوه بود و روزها همین طور می گذشت و ما به کارمون تو کمپانی خودمون ادامه میدادیم و اتفاقا لحظه های خیلی زیبایی داشتیم . ولی اتفاق غیر منتظره ای رخ داد و شرکت دگیر مسائل قانونی شد. چیزهایی که از دسترس من خارج بود . این اتفاق در اخبار و مجلات و همه جا پخش شده بود و کسب و کار افراد زیادی به خطر افتاده بود و همه از من به عنوان لیدره سازمان توضیح می خواستند . با اینکه خانواده من در امان بودن ولی برای خیلی اینجوری نبود و وقت تصمیم گیری بود .به آشپزخونه رفتم تا از قفسه کیک بردارم که ایندفه بعد از چهار ماه یه چیزی نظرمو جلب کرد، بسته های قهوه .

خیلی ناگهانی متوجه فرصتی شدم که متوجه اون نبودم .فرصتی که ماه ها جلوی چشم من بود و من بهش توجه نکرده بودم . خیلی حس بدی داشتم چون همیشه به همه آموزش میدادم که فرصت ها رو ببینن ولی خودم فرصت رو نادیده گرفته بودم .

بسته قهوه رو برداشتم روش نوشته بود ” ۱در ۰″ ، در رو باز کردم و یکی از پاکت های توشو باز کردم ریخت تو لیوان و آب داغ و اولین جرعه از این محصول رو خوردم. من قهوه خور نبودم برای همینم نمیدونستم یه قهوه خوب چه مزه ایه برای همین یکم ازون رو به همسرم دادم اونم ازونجا که خیلی ادم رک و رو راست و صادقی هست بهم گفت که این مزش خیلی از استارباکس بهتره . استار باکس یه برند چند میلیارد دلاری بود و این باعث شد سنسور های تجارتی من روشن بشه.

برای اینکه نظر بقیه رو هم راجب این محصول بسنجم به همسایه هام هم ازین محصول دادم و ۲ نفر از ۱۰ نفر ازون خیلی خوشون اومد بیشتر خواستن و دوست داشتن توضیع کننده اون هم بشن . سه نفره دیگه هم دوست داشتن تو شرکت سرمایه گذاری کنن . برای مادرم هم از بسته های قهوه فرستادم و ازش خواستم که فقط احساس و نظرش رو بگه و بهش نگفتم که دارم راجب یک شرکت جدید تحقیق میکنم . برا همین هم چون فکر کرده بود که همینطوری براش فرستادم و وقتی ازش نظرش رو پرسیدم گفت به قهوه بیشتری نیاز داره چون دو بسته ازونها رو فروخته.

من عصبانی شدم و گفتم که چرا اینکارو کردی من فقط نظرتو خواستم اون هم گفت برای اینکه نظرات بیشتری بدست بیاره سره کارش موقع استراحت برای دوستاش رایگان ازین قهوه سرو کرده و اون ها خیلی خوشون اومده و پرسیدن چطوری میتونن تهیه کنن و اون هم به اونها فروخته . و من فهمیدم که چیزی که میخوام رو پیدا کردیم . چون وقتی مادرم میتونست پس هر کسه دیگه هم میتونست .

من سریعا با لیدرهام تماس گرفتم و در تاریخ ۱۱ سپتامبر سال … تجارت اورگانو گلد خودمون رو راه انداختیم . وقتی وارد اورگانو گلد شدیم … نفر قبل ما در این شرکت بودند و ما اونقدر ها هم جزو اولین نفرات نبودیم . من با یک پکیج طلایی مثل خیلی ها کارم رو شروع کردم . یک ۱۰ روز جدید رو استارت زدم درست مثل همون زمانی که ۱۰۰ هزار دلار قرض داشتم و به سختی کار کردم وقتی برای خوردن و خوابیدن و یا دیدن خانوادم نداشتم . چون فهمیده بودم که این ۱۰ روز اساس و پایه تمام طول زندگیم رو میسازه .

وقتی که به همراه رهبران تیمم به موفقیت های بزرگی رسیدم رییس شرکت اقای چوا از من خواست تا سمت معاون فروش کمپانی رو قبول کنم و این درست جایگاهی بود که من به دنبالش می گشتم . چون یکی از دلایلی که من به این کمپانی پیوستم این بود که این جایگاه در شرکت خالی بود و بدست آوردن این جایگاه یک فرصت عالی به من میداد تا بتونم برخلاف گذشته در زمان های حساس از سیستم حفاظت کنم . با توجه به تجربیات گذشتم من می دونستم که داشتن این جایگاه باعث میشه که بتونیم یک نسل ثروتمندی که در نتورک مارکتینگ ممکن هست رو بسازیم .

من با جایگاهم یا نام توزیع کننده مشکلی ندارم چون به طور قلبی اون رو پذیرفتم .هر تصمیمی که میگیرم اول بر اساس اصول فکری خودم هست . من یک تاجرم و از نتورک مارکتینگ برای فروش بهترین کالاها و خدمات استفاده می کنم .

همکاری با اورگانو گلد بهترین تصمیم کاری در زندگی من بود و بزرگترین موفقیت من در دوران کاریه. وقتی که شما کسی رو برای اینکه موفق هست یا نه، قضاوت می کنید حتما باید دستاورد هاش رو هم در نظر بگیرین و من با هیجان خیلی زیادی میگم که اینقدر دستاورد های زیادی داریم که ما رو از همه لحاظ از جنبه های مادی آزاد و رها کرده .

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

هشت − چهار =

من معتقدم موفقیت زمانی به دست می آید که یک قدم جلوتر برویم؛ یعنی ضمن استقبال از ناملایمات و سختی ها شکست را بخشی از زندگانی خود بدانیم.